تبليغاتX
::. دختر ماه و ستاره .::

دختر ماه و ستاره

: درباره وبلاگ

 

درباره

و
در يكي از شب هاي سرد و ترسناكي كه درخشش ماه و ستاره آرامبخش دلهاي تنهابوددختركي غمگين ديده به جهان گشود كه دلش همچون سياهي شب تيره و تار بود و با تولداو خالقش مي خواست غم و دلتنگي را در وجود او معنا كند و او بود :


دختر ماه و ستاره


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

بهمن 1384
دی 1384

 

: پیوندها

 

دخترماه و ستاره1
دخترماه و ستاره2
وبلاگ محمد
کلبه خاکی
†مسيح†
مارشال فورد
هیچ و پوچ آره شرو و ور
بچه های تنها
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
اينها مرا به حركت وا مي دارند

 

 

گوش كردن به آواز باران و سفر به آبي

 

نگاه كردن به آتش و ديدن آينده از بين شعله ها

 

پرواز به رويا و لمس ستارگان

 

بودن و حس بودن

 

همه ي اينها ما را وادار به حركت مي نمايند

 

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
اون كه در راه رفاقت همه ي هستي شو باخته

 

 

من همونم كه هميشه غم و غصه ام بي شماره

 

اوني كه تنها ترينه حتي سايه ام نداره

 

اين منم كه خوبيامو كسي هرگز نشناخته

 

اون كه در راه رفاقت همه ي هستي شو باخته

 

هر رفيق راهي با من دو سه روزي همسفر بود

 

ادعاي هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

 

هر كي با زمزمه ي عشق دو سه روزي عاشقم شد

 

عشق اون باعث زجر همه ي دقايقم شد

 

اونكه عاشق بود و عمري از جدا شدن مي ترسيد

 

همه ي هراس و ترسش به دروغش نمي يرزيد

 

چه اثر از اين صداقت ، چه ثمر از اين نجابت

 

وقتي قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت

 

 

 

| +| نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده

ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه

 

چشماي منتظر به پيچ جاده ، دلهره هاي دل پاك و ساده

پنجره ي باز و غروب پاييز ، نم نم بارون تو خيابون خيس

 

ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه

سهم من از با تو بودن ، غم تلخ غروبه

غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده

 

تو ذهن كوچه هاي آشنايي ، پر شده از پاييز تن طلايي

تو نيستي و وجودم و گرفته شاخه ي خشك پيچك تنهايي

 

ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه

سهم من از با تو بودن ، غم تلخ غروبه

غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
يادمان باشد اگر...

يادمان باشد اگر...

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
تو ميتوني

 

 

تو ميتوني منو از پا دراري

 

تو ميتوني كه اشكم در بياري

 

فقط تويي كه ميتوني عزيزم

 

منو عمري توي كما بزاري

 

تو ميتوني كه روحم رو بپاشي

 

تو ميتوني دوسم نداشته باشي

 

آره تويي كه ميتوني عزيزم

 

بري لحظه اي ياد ما نباشي

 

ولي خوب ميدوني نمي توني

 

بگيري از دلم  هواتو

 

ولي خوب ميدوني نمي توني

 

بگيري از من  خاطراتو

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
اگه اشك از چشات جاري بشه برات بميرم

اگه اشك از چشات جاري بشه برات بميرم

 

وقتي كه نگاهم به نگاهت خيره مي شه

 

دوست دارم زمان بايسته واسه ي هميشه

 

چشمامونو ببنديم بريم تا ته رويا

 

اونجايي كه هيچ وقت گلي پژمرده نميشه

 

هرچي غم داري از دل نازكت بگيرم

 

اگه اشك از چشات جاري بشه برات بميرم

 

سر رو شونه هام بزاري و برات بخونم

 

ياد تو و اسم تو باشه ورد زبونم...مهربونم

 

آرزو بي تو محاله ، لحظه هام بي تو سواله

 

بي تو مقصد خيلي دوره ، راه عشقم بي عبوره

 

من نمي خوام تو خيالم بگمت عاشقت هستم

 

دوست دارم كه راستي راستي حس كنم تو رو تو دستم

 

| +| نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
تو را هرگز نخواهم بخشید

 

دروغ مي گفت او ديگري را دوست مي داشت

 

 " بارها گفتم دوستم داري"

 

گفت:آري

 

تا ديدي خاموش بودم اما آخر از پاي افتادم

 

به او گفتم راستش را بگو:

 

هر چه هست ترا خواهم بخشيد

 

و از نگاهم هر چه سنگين باشد گذر خواهد کرد.

 

عا قبت به سراغم آمدو گفت :

 

 "مرا ببخش ديگري را  دوست دارم"

 

گفتم حال که تو سالها به من دروغ گفتي

 

اينبار من به تو دروغ مي گويم

 

"تو رو هرگز نخواهم بخشيد"

 

 

 

  

| +| نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
همسفر

همسفر

| +| نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
زدم به سيم آخر و گفتم ولش كن بي خيال

زدم به سيم آخرو گفتم ولش كن بي خيال

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

يكي مث من عاشق يكي مث تو بود

 

اومد كه فرياد بزنه اما ديگه تايي نداشت

خواست بمونه پيشش ولي تو قلب اون جايي نداشت

آي پسره ، آي بي وفا ، آي تو كه تنهام ميزاري

تو قاب عكست جاي من عكس كيو مي خواي بزاري

 

برو برو كه مثل تو زياده تو دنيا واسم

برو برو ولي بدون كه تا ابد جايي نداري تو دلم

 

زدم به سيم آخرو گفتم ولش كن بي خيال

اون واسه من يار نمي شه ، بي خيال اين عشق محال

 

گفتم توي مرام ما منت كشي نيست با مرام

مي خواد بره ، خوب به درك ، هميني كه هست

ختم كلام

 

| +| نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
عروسك

عروسك

 

 

با عجله وارد فروشگاه شدم. با ديدن آن همه جمعيت شوكه شدم. كريسمس نزديك بود و همه براي خريد آنجا آمده بودند. با عجله از بين شلوغي به طرف بخش اسباب بازي ها رفتم. دنبال يك عروسك قشنگ براي نوه كوچكم مي گشتم. مي خواستم براي كريسمس، گران ترين عروسك فروشگاه را برايش بخرم. در حالي كه برچسب قيمت عروسك ها را مي خواندم، پسر بچه ي كوچكي را ديدم كه حدود 5 سال داشت. پسر عروسك زيبايي را آرام در بغل گرفته بود و موهايش را نوازش مي كرد. در اين فكر بودم كه اين عروسك را براي چه كسي مي خواهد؛ چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازي هاي مثل ماشين و هواپيما علاقه مند هستند.

پسر پيش خانمي رفت و گفت: «عمه جان، مطمئني كه پول ما براي خريد اين عروسك كم است؟»

عمه اش (در حالي كه خسته و بي حوصله بود) جواب داد:

«گفتم كه، پولمان كم است.» سپس به پسر بجه گفت كه همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد. پسر عروسك را در آغوش گرفته بود و دلش نمي آمد، آن را برگرداند.

با دودلي پيش او رفتم و پرسيدم: «پسر جان، اين عروسك را براي چه كسي مي خواهي؟»

جواب داد: «من و خواهرم چند بار اين جا آمده ايم. خواهرم اين عروسك را خيلي دوست داشت و هميشه آرزو مي كرد كه شب كريسمس بابانوئل اين را برايش بياورد.»

به او گفتم: «خوب، شايد بابانوئل اين كار را بكند.»

پسر گفت: نه، بابانوئل نمي تواند به جايي كه خواهرم رفته، برود. من بايد عروسك را به ماردم بدهم تا برايش ببرد.»

از او پرسيدم كه خواهرش كجاست؟ به من نگاهي كرد و با چشماني پر از اشك جواب داد: «او پيش خدا رفته. پدر مي گويد كه مامان هم مي خواهد پيش او برود تا تنها نباشد.»

انگار قلبم از تپيدن ايستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت:  «اين عكسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نكنند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدر مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.»

پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: «مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد؟»

او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت: «فكر نمي كنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است.»

من شروع به شمردن پول هايش كردم. بعد به او گفتم: «اين پولها كه خيلي زياد است، حتما مي تواني عروسك را بخري!»

پسر با شادي گفت: «آه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي!»

بعد رو به من كرد و گفت: طمن دلم مي خواست كه براي مادرم يك گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده، مي توانم گل هم بخرم؟»

اشك از چشمانم سرازير شد، بدون آن كه به او نگاه كنم، گفتم: «بله عزيزم، مي تواني هرچه قدر كه دوست د اري براي مادرت گل بخري.»

چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم.

فكر آن پسر حتي كي لحظه از ذهنم دور نمي شد. ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته پيش در روزنامه خوانده بودم: «كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد. دختر درجا كشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.»

فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري بدست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواري به من داد: «زن جوان ديشب از دنيا رفت.»

اصلا نمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه.

حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود.

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
غروب

غروب

 

من غروب را به سپيده ي صبح ترجيح مي دهم و

 غروب را دوست دارم

زيرا با همه ي غمگيني خود زودگذر است تا شب فرا رسد و

همه ي مردم پس از يك روز توام با غم يا شادي به خواب ناز فرو روند

 و استراحت كنند وآن وقت است كه

هنوز يك نفر بيدار است تا پيفام عشق خود را از معشوقه

دريافت كند

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
زندگي

زندگي

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
خانه ي قلب

خانه ي قلب

آنگاه که عشق بيداد ميکند و کسي فريادش را نمي شنود

 و آنگاه که محبت در کوچه هاي شلوغ بي وفايي گم ميشود

 و هنگامي که هيچکس در قلبهاي سنگي هميشگي نيست

 فقط دستها و آغوش گرم توست که به من هستي مي بخشد

 و تنها تو هستي که در قلبم هميشه جاودان خواهي ماند

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
سرگذشت غمگين عشق

عشق و بوسه

 

عشق با يک نگاه شروع ميشود

 با يک لبخند شکل مي گيرد

 و با يک بوسه به اوج خود مي رسد

 ولي افسوس که با يک قطره اشک پايان مي يابد

 اين است سرگذشت غمگين عشق

 

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
اثر انگشت

اثر انگشت

 

تو را به دادگاه خواهند کشيد

شايد به حبس ابد محکوم شوي

جزييات جنايتت معلوم نيست

اما

اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند

 

 

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 

شمع و تنهايي دخترك

 

چه انتظار طولاني

آخر چه مي شود ساعتي با ما باشي

از اين همه تنهايي خودت به تنگ نيامده اي

بيا و بس كن جدايي را

 چگونه بار سنگين جدايي را به دوش خسته برم،

 تا كجاي عمر بايد غم هجر و فراق را به دل كشم

آه ...  اي يكتاي من

اي يكتا اميد و عزيز زندگي

اي شمع از بس كه از داغ فراغش با هم گريستيم و سوختيم

 ديگر تاب و تحملي براي هر دوي ما نمانده

 اي ستاره ها:

اگر ديگر بيايد از صداي هق هق گريه هاي من راحت مي شوي.

 

 

| +| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
بي قراري

بي قراري

حقته بي قراري ، شيون و گريه زاري

 

تو هموني كه مي گفتي هيچي دوسم نداري

 

فرقي اگه نداره ، بود و نبودن من

 

پس چرا غرق اشكي ، موقع رفتن من

 

قيد منو ديگه بزن كه دارم از اينجا ميرم

 

تنها ميدم دل به سفردست تو رو هم  نمي گيرم

 

فرقي اگه نمي كنه گريه و زاري چي چيه

 

بر نمي گردم تا نگي ، اونكه تو قلبته كيه ؟

 

  

| +| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
تنهاي شب

تنهاي شب

 

در شبي تاريک و ساکت به من گفتي :

 

تو رو به اندازه تمام ستارگان آسمان دوست دارم

 

ولي وقتي سرم و سوي آسمان دراز کردم

 

هيچ ستاره اي نديدم

 

 

| +| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
FOR YOU
 
| +| نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
تقديم به تو كه بهتريني

 

غروب زيباست 

                    اما نه غروب يار

                                  هر غروب ياد تو مي افتم

                                                        ياد هر خاطره خوب و شيرين تو مي افتم

 

اي كاش من هم با غروب مرده بودم

اي كاش من هم با غروب رفته بودم

 

اما تو رفتي و تنها رفتي

                          و فقط يادي از خاطره ها بگذاشتي

 

كاش مي شد كه باز هم تو را ببينم

كاش مي شد از چشمان زيبايت گل اميد را يك بار ديگر بچينم

 

اما چه كنم كه كنج خرابه اي ويران

                                   با پاهاي شكسته از عمق تن بي جانم

آري  اين تن ويران من تو را مي خواهد

                                      و چشمان بي فروغم تو را مي يابد.

 

 

| +| نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |   |  ارسال به دوستان
 
با من بمان

 

من جلوه هستي را در چشمانت ديدم

تو را در خلوت شبهايم فرياد زدم

صبورانه سوختم و ساختم

با من بمان و تو اي هميشه جاويد، با من بمان

تا سرود عشق را برايت زمزمه كنم.

 

| +| نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384 توسط دختر ماه و ستاره  |